نسیم صبح بوی گل پرکند افق دریایی از نور است و لبخند
دل افروزان شادی را صلا زن سیه کاران غم را در فروبند
شادی را تصویری بهتر باید نمود. ~~~~~ دست, درخت را گرفتن و تا درختی - که همیشه آرزویش بود - بُردن. با گُنجشکان, شادی پریدن، با باد خواندن، با مهتاب وزیدن.
بهار پنجره می گشاید و دیواره های وقت از عطر, شقایق سُرخ می شوند.
قلم مویْ در جوهر, خنده می کنم و قهقه های, شعرم را دامن می دهم بر بوم, سینه.
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان در پی من تنددوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دستتو افتاد به خاک
و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام رفتن گام توتکرارکنان،میدهد آزارم و من اندیشه کنان ،غرق این پندارم که چرا خانه کوچکما سیب نداشت!
گفته بودم زندگی زیباست گفته و ناگفته ای بس نکته ها اینجاست آسمان باز آفتاب زر باغ های گل دشت های بی در و پیکر سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهی در بلور آب خواب گندم زار در چشمه ی مهتاب بوی عطر خاک باران خورده در کهسار آمدن ،رفتن،دویدن،عشق ورزیدن در غم انسان نشستن پابهپای شادمانی های مردم پای کوبیدن آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست زندگانی شعله میخواهد شعله ها را هیمه سوزاند جنگلی هستی تو ای انسان ! جنگل ! ای روییده آزاده ! ( سربلند و سبز باش ای جنگل انسان )
سلام بر تمام دوستان عزیزم
زندگی زیباست
بهانه سلام باید بگم که آره من بیسوادم شما ببخشد ولی داخل متن من باخچه زیباتر جا افتاد تا باغچه
شاد باشید تمام شما عزیزانم
تا پست بعد
شاد باشید
نقش زده یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط عاشق (حمید) | لينك ثابت
|
سلام به تمام دوستان عزیزم اومدمکه تولد وبلاگم رو جشن بگیرم ولی خیلی دیر شده
۲۷ تیر ماه سال ۱۳۸۵ در ساعات اولیه صبح صفحه ای دلم باشد به سوی این دنیای مجازی و زیبای های دلم و شای هایم را به این دنیا آوردم
فکر نمیکردم که روزی بتونم در این دنیا جایی باز کنم و حتی یک نفر هم سالی یک بار به کلبه ی درویشی من سر بزند و این کلبه را کلبه ای شاد رنگامیزی کردم تا بنویسم از دلم از شادی روح و زندگی
مدتی از زندگی این کلبه به کلبه ی تنهایی تبدیل شد و تنها شده بودم گرچه می خواستم شاد بنویسم ولی با آن غریب بودم، حالا به لطف عزیزی میخوام سعی کنم بازهم شاد بنویسم می خوام که دیگه تنهایی ننویسم چونکه تنها نیستم و میخوام طوری بنویسم که تنهایی را در پشت پرده های غربت دفتن کنم نه شادی را در تنهایی...
منتظرم باشید...
حتماً شادی را به اینجا باز میگردانم
تولد وبلاگم مبارک باشه
شادی اومد در خونه
غم میره که اینجا نمونه
برو بیرون از خونه
غم دیگه شد ویرونه
اونی که گفت غم داره
من بودم دیگه دیوونه
ولی میگم شادم شاد شادی رو دوست می دارم
دوستت دارم یه دنیا اینو میگم بدونه
گرچه که من دیوونم ولی پیشت می مونم
بهت بگم که خیلی دلم شده دیوونه
دارم میرم ببنم دنیا چیکارم کرده
میرم میرم میبینم تا که بگم بر گرده
اونی که میگفت که رفتم دیگه ندارم دفتر
حالا مگه که رفتم ولی میمونه دفتر
اون اسم که روزی گفت شدم غریب و تنها
می خواد بره دور بشه تا که حمید برگرده
کمک کنید ای دوستان کمک کنید
که شادی دوباره پیش اون برگرده
اون اگه که شاد نباشه
شادی باهاش قهر باشه
میجنگه با دلی که شادی
شادی پیشش نباشه
حمید میگفت که شاد باش
بشین با ما همراه باش
غریب میگفت که فردا منتظرم
روزی نباشه دیره اون روز به یاد من باش
می خوام بگم که چی شده
فردا دیگه اسیر شده
غریب دیگه نابود شده
شادی بازم حمید شده
حمید کی؟؟ خوده منم
ولی غریب بوده پیرهنم
شادی شده یک زره
برنگه آبی مثل یک گره
دیگه میام که شاد باشم
با همه دل غم خوار باشم
بیاید بایید که اومدم
شادی شده پیراهمن
دیگه نمی خوام که اون باشم
هر چه که غم هم داشتم
گذاشتمش تو باخچه
شاید که اون هم آب شه
گر که روزی آب شد
توی زمین فنا شد
گلها اونو شاد کنند
با برگشون باد کنند
اونو تو گلبرگ کنند
تا روزی که گل کنند
اون روز دیگه غمی نیست
تنهایی در عالمی نیست
شادی شده رفیق من
غم دیگه در زمین نیست...
ممنونم از تمام شما دوستان عزیزم که لطف کردید و منو در این چند وقته فراموش نکردید
من بازهم برگشتم که شاد باشم شاد شاد شاد بدون هیچ غمی و هیچ نگرانی
تمامی غمهای پشت دیوار دلم ویرون شد و چیزی جز شادی و زیبایی در این دنیا نیست
ممنونم از عزیزی که از من خواست که آپ کنم و شاد هم آپ کنم
هیچ گاه فکر نمیکردم که حتی یادم مونده باشه که شادی هم هست و کلبه ی دلم می تونه شاد باشه ولی حالا در این شب زیبا گرچه یک شب هم گذشته ولی بازهم برام زیباست اگه دیشب آپ نکردم بخواطر این بود که سیستم نداشتم و نمیتونستم آپ کنم ولی امشب آپ کردم که به خودم ثابت کنم گه زیبائی زندگی در شاد زیستن است و دوستان عزیزی که مرا سالها یاری کردنند ممنونم از تمامی شما دوستان چه آنها که مرا به یاد دارند چه آنها که فراموش کرده اند و باز هم میخوام خوش آمد بگم و تشکر کنم که به جشن تولد ۲سالگی وبلاگم آمدید...
و تشکری ویژه بازهم از شما عزیز که مرا تنها نگذاشتید این پست به افتخار شما بود...
از تمامی شما سپاس گذارم
تا پستی دیگه و شادی و زیبایی دیگه
شاد و سلامت باشید
خدا یار و نگهدارتان
نقش زده شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط عاشق (حمید) | لينك ثابت
|
ویرایش کردم همین حالا ساعت: ۲.۳۹ صبح - در تاریخ: ۱۸/ ۰۴ / ۸۷ ...
زشت است زشت دنیا زیبائی رفته از یادم زبانی دارم دروغین تمام عمر گفت دروغانی راست نما به زبانم حرام بود و هست نام یار عشقی که در برابرم باشد مرا حرام است بردن از او نام بدان که گفتم دوستت دارم ولی دروغین نیست جز دروغ در من یاد دارم دلی همچون الوار نه همچون آهن و دیوار آن دل دلیست ناتوان دلیست ناتوان بر دوستدار حرفایی که در روز و شب بود ولی دگر نست نیست نیست بیدار مستم ز پیمانه ای رنگین در امواج شرابیست رنگ ذهن آزرویست ز دیدار نه شرابست نه نامی ز عاشق مجنونیست و خون در جام عاشق اونی که گفت هست، ز مستیست عاشق دروغین بود و نیست در عشق عاشق بیا در جمع دل باشیم و مست و یاغی خون خود خواریم و جگر باقی خوارم خون و شکنیم آن جام بر دیواری کند مست مرا نام یار و عشق ساقی این نه شعر است، شعاریست ز دلی نالان این نه شعر است، عزاییست ز دلی گریان... این نه شعر است، پناهیست ز دلی عریان این نه شعر است، هراسیست ز دلی نادان...
س... ل... ا... م...
سلام...
سلام به تمامی دوستان
سلامی به نام آشنائی
سلامی چو بوی خوی مهربانی
سلامی به پهنای دل یک عاشق
سلامی به زیبائی گل شقایق
------------------
تنها، تنها، تنها،،،
غریب، یک نام نیست، یک شعار نیست، بلکه وجودی اهریمنیست، که قدرتی اهورائی دارد وجودی را که فرا گیرد دگر راهی نیست...
تنها، برای کسی نست که کسی ندارد بله بعضی اوقات برای کسانیست که خیلی اطرافشون شلوغه ولی کسی را نمی بینند جز سقف آسمان و آن دوست و یار ما انسانها
دوستم بهم گفت حمید هر وقت پیامی برام میفرستی حسی داخلش پنهان شده همیشه حس میکنم که یه غربت خاص داخل پیامهات هست هر وقت که وبلاگت رو باز میکنم حس می کنم به جایی اومدم که از این جهان به دوره واقعاً چرا انطوره؟
اولش حس کردم که داره شوخی میکنه و کنایه میزنه ولی بعد دیدم که وقعاً از ته دلش این حرف زد نمی دونستم چی باید بگم ولی یک دفعه حرفی سر زبونم اومد و گفتم به دلم خوش آمدی... گفت یعنی چی منظورت چیه؟ گفتم این وبلاگ و پیامها دل نوشته های منه تو منو داخل اینا نمی بینی و حس نمی کنی بلکه دلم را لمس میکنی...
سالهاست هر گاه سعی کردم که شاد بنویسم شاید شروعی شاد را نگاشتم ولی در پایان در غم غرقش کردم و شادی را پنهان...
هر گاه سعی کردم برای خود بنویسم، نوشتم ولی در انتها قلمم گریست و در انتظار گم شد، دنبال کسی که آشناست ولی از دیدگانم پنهان
روزها، شبها در جنبو جوشم برای گریز از حسی غمگین در وجودم، ولی سایه مانند روح همراهمان می ماند و مارا جدا نمی کند غم در روح است نه در تن پنهان
هیچ گاه نمی خواستم بار کسی باشم، هیچ گا نخواستم بالم کسی باشد، تا با اون به آسمونا سفر کنم، فقط همیشه خواستم که در یاد کسی باشم...
در یاد بودن جرمست
در انتظار بودن جرم است
یا خدا بودنم جرم است؟
دوست داشتن را نمی شناختم هیچ گاه، چسی نتوانست عشق را به من بفهماند
بارها بار سفر را بستم که برم ولی...
حتی لایق سفری نبودم که زیبایی را درک کنم
بارها سعی به تنهایی کردم ولی تنهایی را در تنهایی تجربه کردن خیلی سخت است...
غریب، غریب، غریب،،،
غریبی در اوج آشنایی و دوستی
غربیت در گوشه ای دیگ از جهان سخت است ولی گاه لذت بخش، اما غربت در کنار آشنایان غربتی ست جان سوز
گاه غربت را از خود دور میکنم ولی حقیقت جز این نیست و دوستی جز غربت و فراموشی چیزی دیگر ندارد
گاه با کسی دوستی، نه دوست نه رفیقی که خوب می شناسی اونو ولی
ولی روزی متوجه میشی که حتی خودتو هم نمیشناسی پس این رفاقت جز غربت چیزی نیست
سعی کنید در این جهان غریب نباشید، تنها تباشید...
گر چه زیباست تنهایی در غربت ولی سوزنده تر از آن آتش دلیست که به این حس دچار شود...
ممنونم از تمام شما دوستان عزیز که لطف کردید و سر زدید من این پستو آپ نکردم برای نظر دادن، فقط آپ کرد که دل نوشته ای دیگر قلم زده باشم شاید در آینده در میان این دوستان عزیز غریب و تنهایی دیگر بوجود نیاید و خدا یار و همراه همگی باشد
در انتظار حضرت می مانیم تا نفس هست، تا با حضورش این غربیت و تنهایی ها را از بین ببرد و دوستی رفاقت را قیقی گرداند...
نمی دونم آیا بعد از این پست دیگه آپ هم میکنم یا نه ولی امیدوارم که بتونم پستی دیگه بدم و با شما دوستان همیشه همراه در دلم زندگی کنم...
روزی نزدیکه که سعی میکنم تا اون روز آپ کنم اگه دیگه نتونستم آپ کنم منو ببخشید ( نیازمند دعای تمامی شما دوستانم )
همیشه برای تمامی شما دوستان عزیزم آرزوی سلامتی و تندرستی دارم...
شاد و سلامت باشید در زیر سایه حق
یا حق
نقش زده جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط عاشق (حمید) | لينك ثابت
|
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو
خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ازهیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ . من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت. در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه . خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ..... سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است. و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند. یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم. خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد. و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
نوشته: خانم نرگس آبيار
نقش زده سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط عاشق (حمید) | لينك ثابت
|
سلام به تمام دوستان عزیزم که افتخار دادید و بازهم به من سر زدید امروز تولد عزیزیست که نمیدونم به من سر میزنه یا نه ولی از همینجا تولدش رو تبریک میگم و امیدوارم که ۱۲۰سال سالم و شاد و سلامت زندگی کنه...
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
این پستو به افتار تو آپ میکنم شاد باشی...
قفسی گرد من است تنگ تر از تنهایی سخت... تلخ چون این فاصله ها... آرام درون مرا میکاود... هرجا رنگی از عشق اسیر میکند به بند میکشد احساس مرا... مرا که حلقه ی عشق تو به دست... اشک در چشم بغضی سنگین در گلو... سخت میفشارد این نفش... مرا که هیچ نیستم در دنیا...
و سفر آغاز میشود... آنگونه که من میخواهم... سفری سخت که آغازش فاصله است... فاصله ای که هر لحظه مرا در خود میشکند و منی که هر لحظه تو را تمنا میکن... منی که کودکم... کوچکم... و از احساس لبریز و تا آسمان صد قدم و تا تو نیز...
و من نمیخواهم آدمک باشم...
من از تکرار... از همان « دوری » چون تو بیزارم!
خسته از این فاصله ها...
و بهار نزدیک است...
و من سالها دل به جاده ای می سپارم عاشقانه و غزیب... چون کودکی از پی سراب... وقتی تو آمدی تشنه می شوم... تشنه عشقت در این جهان... تشنه عاشق تو بودن و عاشق شدن.... و تو برای من لوج آسمانی انتهای زمین... و من به خود هزاران بار می بالم که چه خوب تورا دارم...
لحظه های پر درد این روزهای من تو را فریاد میکنند و گویی پاسخی نیست جز تنهایی و سکوت...
فرا تو می آیی...
سر سجاده عشق... عطر حضور تو می پیچد و من صدای نفس های گرم تو را در دلم حس میکنم...
و بر بازهم بر خود می بالم...
تو می آیی مسافرم... تو، فقط تو میدانی درد دلتنگم را... و من که روزهاست در حسرت نگاهی آرام و قرار ندارم...
دلم واسه چشمی تنگه... واسه نگاهی آسمونی...
تا کف دستات شاخه ای رازقی بچینم... یه آسمون مهربونی در چشمات ببینم...
نقش زده جمعه هفتم تیر 1387 توسط عاشق (حمید) | لينك ثابت
|
ودرمانم مي كند وقت اندرزم حكيم آگاه كه به نرمي زنهارم دهد
وقت تعليمم معلمي خستگي ناپذيرو سخت كوش
كه حرف به حرف دانايي را درگوشم زمزمه مي كند
وقت ترديدم راهنمايي راه آشنا كه راه را از بيراهه نشانم دهد،
مادر تو شگفتي خلقتي
تو لبريز از عظمتي،
تو راسپاس مي گويم و مي ستايمت . . .
مادر! جزيره قلبت هنوز كشف نشده و هيچكس
نميدونه چه جوري دلتو بايد لرزوند...
جز آن كودكي كه تو را مادر ناميد
الله یار همه آنان که یار مادر هستند
و خدا را پرستند
نقش زده دوشنبه سوم تیر 1387 توسط عاشق (حمید) | لينك ثابت
|
I Love You
...رقص قلم بی ریا ترین کلام عشق ----------------------------------- هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند ----------------------------------- سنگ قبرم را نميسازد کسي .مانده ام در کوچه هاي بي کسي.بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد نمي گويم فراموشم مکن هـــــــــرگـــــــــــز ولي گاهي به ياد آور رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از يادش... ----------------------------------- هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود ----------------------------------- فاصلهی میان من و خودم، شعاع دایرهای است به طول تنهایی. من در محیط دایره ایستادهام و خودم، نقطهای در مرکز دایره. برای به خود رسیدن، گذر باید کرد از شعاع تنهایی.به سکوت پناه میبرم و به شعر تکیه میدهم.